شیرینی لبخند

.

http://sma-2010.blogfa.com/page/m161.aspx"
target=_blank>



style="BORDER-RIGHT: 3px solid; BORDER-TOP: 3px solid; BORDER-LEFT: 3px solid; BORDER-BOTTOM: 3px solid"
height=46 width=147 classid=clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6>http://sma2010.persiangig.com/audio/Hajme-Sabz-I.mp3"> NAME="rate" VALUE="1">
http://sma-2010.blogfa.com"
stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true"
height="165" width="135" name="WMP1">


http://www.sma-2010.blogfa.com"
target=_blank>مرجع کد اهنگ







 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 10:3  توسط MASOUD  | 

تقدیم به شما

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 20:31  توسط MASOUD  | 

بدون شرح!

کوله بارت بر بند ...

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد ...

که به مقصد برسیم ...

بشناسیم خدا

و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم ...

می شود آسان رفت ...

می شود کاری کرد که رضا باشد او ...

ای سبک بال در این راه شگرف ...

در دعای سحرت ...

در مناجات خدایی شدنت ...

هرگز از یاد نبر ... من جا مانده بسی محتاجم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 10:47  توسط MASOUD  | 

شرح حال كنكوري ها

اکسید گشت و سوختیم

بس که فیزیک و شیمی آموختیم



هی اسید و باز دعوا می کنند

خاک عالم بر سر ما می کنند

 

درس چون در مغز داغم می رود

می شود فرار و فوری می پرد



بار سنگین فیزیک لج کرده است

اهرم ذهن مرا کج کرده است



روز و شب معلوم و مجهول می کنم

ذهن خود را اینگونه مشغول می کنم



این مسائل که فیزیک بر هم زده

مرکز ثقل مرا بر هم زده



جبر و مجهولات است آن درد است

درد چهره ام از دست جبر زرد است زرد



گه گله از دست تانژانت می کنم

گه شکایت از کتانژانت می کنم



گر بخوانی بیست بار این زیست

را ای دریغ هرگز نبینی بیست را



از زبان خارجه آشفته ام

در سرزنگ زبان من خفته ام



قلبم از جغرافیا غمگین شده

بس که کوه دارد دلم سنگین شده



الغرض ای دوستان من خسته ام

در کلاس چون مرغی پر شکسته ام



برگرفته از irjok.ir


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 15:59  توسط MASOUD  | 

حافظ عصر جديد

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : علیک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگیر فالی گفتا : نمانده حالی
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بی خیالی
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که می سرایم شعر سپید باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
گفتم : رقیب ، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست لیلی ؟ مشغول دلربایی؟
گفتا : شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، دیروز یا پریروز
گفتم : بگو ، ز مویش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز یارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم : کجاست جمشید ؟ جام جهان نمایش ؟
گفتا : خریده قسطی تلویزیون به جایش
گفتم : بگو ، ز ساقی حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشی در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم : بگو ، ز محمل یا از کجاوه یادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقی
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقی
گفتم : بیا ز هدهد جوییم راه چاره
گفتا : به جای هدهد دیش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد یا نیاورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگی
گفتا : که ادکلن شد در شیشه های رنگی
گفتم : سراغ داری میخانه ای حسابی ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابی
گفتم : بیا دوتایی لب تر کنیم پنهان
گفتا : نمی هراسی از چوب پاسبانان ؟
گفتم : شراب نابی تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتی ؟
گفتا : ندیده بودم هالو به این خرفتی !


برگرفته ازirjok.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 15:57  توسط MASOUD  | 

يارانه ها

غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد

دارد این یارانه ها استان به استان می رسد


مبلغش هر چند فعلا قابل برداشت نیست

موسم برداشت حتما تا زمستان می رسد


در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود

بعد از این یک پول یا مفتی فراوان می رسد


چند سالی مایه داران حال می کردند و حال

نوبت حالیدن یارانه داران می رسد


شهر ،کلا شور و حال دیگری بگرفته است

بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد


آن یکی با ساز،رنگ گلپری جون می زند

این یکی با دنبکش ،بابا کرم خوان می رسد


عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است

شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد


مش رجب ،آن گوشه هی یکریز بشکن می زند

خاله توبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد


تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:

خب خدارا شکر پول کفش و تنبان می رسد


مادرم هم خنده جانانه ای فرمود و گفت 

پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد


بی بی ازآن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:

خرج استخر و سونا م ای جانمی جان می رسد


خانعمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک

تا بگیرد آنچه را فعلا به ایشان می رسد


اصغری در پای منقل ،بود سرگرم حساب

تا ببیند پول چندین لول، الان می رسد


خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند

طفکی از دور با چشمان گریان می رسد

 

برگرفته از irjok.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 15:54  توسط MASOUD  | 

گفتگوي حميد مصدق و زيباي فروغ فرخ زاد

حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳»

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت




«جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
«


من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

برگرفته ازirjok.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 15:50  توسط MASOUD  | 

معناي13جمله كليدي پزشكان

این بیماری شما باید فوری درمان بشه:
یعنی من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه این بیماری خیلی ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتیبش رو بدم!


خوب بگید ببینم مشکلتون از کی شروع شد:
یعنی من از بیماریتون چیزی نفهمیدم و ایده ای ندارم و امیدوارم شما خودتون سرنخی به من بدین!


یک وقت دیگه از منشی برای آخرهای این هفته بگیر:
یعنی من امروز با دوستام دوره دارم، باید برم زودتر بزن به چاک!


هم خبرهای خوب و هم خبرهای بد براتون دارم:
یعنی خبر خوب اینه که من قراره یه ماشین جدید بخرم و خبر بد اینکه شما باید پول اونو بدین!


من به این آزمایشگاه اطمینان دارم بهتره آزمایشهاتون را اونجا انجام بدین:
یعنی من 40 درصد از پول آزمایش بیمارانی که به اونجا معرفی می کنم را می گیرم!


دارویی که براتون نوشتم داروی خیلی جدیدیه:
یعنی من دارم یه مقاله علمی مینویسم و میخواهم از شما مثل موش آزمایشگاهی استفاده کنم! 


اگه تا یک هفته دیگه خوب نشدید یه زنگ به من بزنید:
یعنی من نمی دونم بیماریتون چیه شاید خود به خود تا یک هفته دیگه خوب بشه!


بهتره چندتا آزمایش تکمیلی هم انجام بدین:
یعنی من نفهمیدم بیماریتون چیه. شاید بچه های آزمایشگاه بهتون کمک کنن!


ابن بیماری الان خیلی شایعه:
یعنی این چندمین مریضیه که این هفته داشتم باید حتما امشب برم سراغ کتابهای پزشکی و درمورد این بیماری مطالعه کنم!


اگه این عوارض از بین نرفت هفته دیگه زنگ بزنید وقت بگیرین:
یعنی تا حالا مریضی به این سمجی نداشتم خدا را شکر که هفته دیگه مسافرتم و مطب نمیام!


فکر نمی کنم رفتن پیش فیزیوتراپیست فایده ای داشته باشه:
یعنی من از فیزیوتراپیستها نفرت دارم نرخ های ما رو شکستن!


ممکنه یک کمی دردتون بیاد:
یعنی هفته پیش دو تا مریض از شدت درد زبونشون رو گاز گرفتن!


فکر نمی کنید این همه استرس روی اعصابتون اثر گذاشته باشه:
یعنی من فکر می کنم شما دیوونه هستین و امیدوارم یک روانشناس پیدا کنم که هزینه های درمانتون رو باهاش قسمت کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 15:48  توسط MASOUD  | 

نیشابور=شهرزیبایی ها

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:15  توسط MASOUD  | 

ازدواج پایدار

ازدواج پایدار
دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟
دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود!
پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟
جواب داد: نی!
گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟
گفت: نی! پرسیدند:
توانا از لحاظ فکری؟ ... جواب داد: نی!
پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست!

دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد!

برگرفته ازwww.ir18.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 10:36  توسط MASOUD  | 

فقط به خاطر همان لبخند بی نظیر

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 7:22  توسط MASOUD  | 

فروغ فرخزاد

باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و داد یک نبرد

عشق من به قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه ی لب های من

تشنه ای سیراب شد سیراب شد

باز هم در بستر اغوش من

رهروی در خواب شد در خواب شد

برد و چشمش دیده می دوزه به ناز

خود نمی داند چه می جوید در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و ابرو

او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم ان لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من اتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

او به من میگوید ای اغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا اشنا

بگذر از من من تو را بیگانه ام

اه از این دل از این جاه امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا کس به اوازش نخواند

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 7:11  توسط MASOUD  | 

بین دولب خنده چو گرددعیان ..............عصه وغم راببرد ازمیان

فایده خنده بود بی شمار...................ازمن آزرده دراین روزگار

ترک غم رفته و آینده کن....................خنده کن وخنده کن وخنده کن

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 7:3  توسط MASOUD  |